تبليغاتX
معضلی بر خاسته از جهنم
تــــــو مخاطب نبـــــودی
که خاص بشــــی
خاص بـــــودی
که مخاطب شــــــدی.....!

پروردگار من...!! جهان سرشار از دل بستنها و دل شکستنهاست و چه حسی دارد وقتی دل شکسته از دل بستنها به تو روی می آورم تا در کنار تو بار دیگر آرامشی را تجربه کنم که در کنار بندگانت از دست دادمش...!!!
همیشه فکر می کنیم
اینکه به یاد کسی هستیم
و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم
منتی است بر گردن آن شخص
غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم
این هنر اوست ، نه هنر ما
به یاد ماندنی بودن
بسیار مهمتر از به یاد داشتن است.....!

من زنم
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم
وقتی عصبانیم
بشقابها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
دل ت را،
دل ت را هم نمی شکنم
در این دل تنگی ها
زورم به تنها چیزی که میرسد این بغض لعنتی است....

من زنم .

مـــن برای

" تنهــا نبـودن " آدمهای زيادی دور و برم دارم

آن چيزی که ندارم کسی برای " بـا هـم بـودن " اســـت...

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند
کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودنرا انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است،
هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام....آخرین ساعات مرگ افراد نزدیك سر تخت آنها باشیم و بگویم اشتباه كردیم و دوستشان داریم .

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادر و پدرم
یکبار به آنها بیشتر بگویم دوستشان دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.


فایر: ولی هنوز نیاموخته ام چگونه تو را شاد کنم!!

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.

چند روز بعدش به من گفت: کتابت رو خوندی؟ گفتم: نه، وقتی ازم پرسید: چرا؟ گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش. لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز. من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت: این مال من نیست امانته باید ببرمش.

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم کشید بیرون و رفت.

چند روز بعد که پدربزرگ دوباره اومد پیشم و گفت:

ازدواج مثل اون کتاب می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش؛ مال خود خودت. اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم، اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم، حتی اگر هر چقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی،

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره؛ میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شئ با ارزش ازش نگهداری می کنی و با ولع سعی میکنی نهایت لذت رو از این فرصت با هم بودن ببری؛ شاید فردا دیگه این آدم مال من نباشه و کنار هم نباشیم.درست مثل اون روزنامه؛ حتی اگر هیچ ارزش قیمتی هم نداشته باشه..

توی دنیایی که همه زل میزنن به صفحه مانیتور و جای صحبت، کلمات تکراری را بدون احساس فقط تایپ می کنند و از این میان، هزاران خاطر خواه پیدا می شود،
تنهایی ها هم با خاموش کردن چراغها بیشتر می شود.
حتی اگر چراغها را من خاموش کنم ...

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی

 

ﺑﻌﻀﯽ ﺁﻫﻨﮓﻫﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ
ﻣﯿﺪﯼ ﻣﯿﮕﯽ
“ﻣﻦ کی ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ
ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﺁﻫﻨﮓ ﺳﺎﺧﺘﻪ؟؟